میگه ,میکنه ,میگیره ,اونقدر ,خیلی ,بیرون

ازش عصبانی ام، خیلی خیلی هم عصبانی ام. بابت تمام روزهایی که میگفتم بیا با هم بریم بیرون تا پارک یا میخوام ی چیزی بخرم بیا تو هم ببین ، و جواب تمام خواهش ها و التماس هام "وقت ندارم" و "به مشتری قول دادم" بود. بابت روزهایی که مشتری ها خیلی مهم تر از من بودند، اما حالا یهو من مهم شدم، اونقدر که ی هفته به خاطر من در مغازه رو میبنده، اونقدر که از بیمارستان گرفته تا مطب و آزمایشگاه رو خودش میگه "من باهاش میرم". اونقدر که حتی امروز نذاشت تنها برم نوبت آندوسکوپی بگیرم. از مطب که میایم بیرون دستم رو از دستش میکشم بیرون و میرم تو پیاده رو. میگه " حالا این دختر چرا مثل باباش بداخلاقه؟!". میگم "خوبه قبول داری به خودت رفتم!" . میخنده و مسیرش رو کج میکنه.

میگم "کجا؟!". با لحن با مزه ای میگه "بذار ببینیم آمریکا دیگه چه قولی داده". تازه دکه روزنامه فروشی رو جلوم میبینم. ی کیهان برمیداره. آقای کت و شلواری شیک پوشی که ی شرق دستشه نگاه چپی بهش میکنه. دوباره دستم رو میگیره و از خیابون رد میشیم. سرش رو سمتم کج میکنه و میگه " کیهان و شرق ، تقابل اندیشه ها" میخنده و ادامه میده " تو این دنیای هر کی هر کی شده، ما به اونها میگیم بی عقل، اونها هم میگن نخیر ما عاقلیم شما امل". یک نگاه بهش میکنم، یک نگاه به تیتر روزنامه. خنده ام میگیره. از دست بابام عصبانی ام اما همچنان ترجیح میدم مثل این رزمنده سالهای دور ، ی امل باشم تا عاقلی که بعد سه سال و نیم به باد دادن میراثی که به خون نقد به دست اومده، تازه از قول گرفتن از آمریکا برای عمل به تعهداتش بگم.


* من که حال عکاسی نداشتم ولی این نگار خانم از بس عکسای خوشگل میذاره آدم جو عکس گرفتن میگیره. با سپاس از نگار جان و درختچه گل خونه همسایه مون

منبع اصلی مطلب : میقات
برچسب ها : میگه ,میکنه ,میگیره ,اونقدر ,خیلی ,بیرون
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پو اس ام اس : وین راه بی‌کرانه به پایان نمی‌رسد